امروز صبح بارون گرفت. مثل اون روز بهاری تو بهاران... بیشتر از یه سال گذشته. یادت میاد اون لحظه هارو؟ اینکه مینویسم ازش دست خودم نیست. دلم میخواد بخونیش و میدونم میخونیش. دوست ندارم زمان به عقب برگرده چون اتفاقای خوبی نیفتاد بعدش. تو روز به روز ازم دور شدی. ناراحتم میکرد ولی اینطوری خودمو دلداری میدادم که همه باید برن بالاخره. چه زود چه دیر. میتونی به چشمهای همه ی آدما خیره بشی و لبخند بزنی و هرجور فکری کنی. چه خوب چه بد. ولی هیچوقت نگاهتو تو اون صبح فراموش نمیکنم. تو گرگ و میش و خنکی آخرای بهار , با صدای بارون. پرده ی بلند حریر رو تنت حرکت میکرد ولی ساکت بودی. نگاهت سنگین نبود. بهم اطمینان داد که اون لحظه همیشه میمونه. ولی نموند... مثل همه اتفاقا و لحظه های خوب زندگی. دلم برا خوردن گلبرگای رز صورتی تنگ شده. دلم برا روزایی که زیر برف و بارون مینوشتم تنگ شده. برا سیگار کشیدن و خالی کردن لیوان نیمه پر از عرق تو شومینه ی هیزمی و یواشکی لابلای درختای باغ پرسه زدن و ... باغی که پر از رز بود تو اون فصل و امارتش مثل یه هزار تو پر از داستان... پ.ن "باغ اسرار آمیز" گوش دادم و این متن مثل یه پروانه ی شهریار آروم اومد جلو چشمم دوباره با صدای این بارون... دیشب یه فیلم ایتالیایی داشتم میدیدم. در مورد یه زن عاشق (به نظر من ابله) بود که برای پیدا کردن شوهرش , به آلمان نازی میره چون فکر میکرد زندانی شده. جون میکنه و خودشو میرسونه پیش دادستان دادگاه نظامی تا اجازه ی ملاقات با شوهرشو بگیره. دادستان اجازه نمیده و زن شروع به التماس میکنه. دادستان جمله ی جالبی میکه "اون حتی نمیتونه سقوط کنه" یادمه یه بار تو خواب هر کاری کردم سقوط کنم و بمیرم نتونستم! خواب بدی بود. پر از اژدها و سگای وحشی و غرق شدن و مردن نبود, ولی عذابم داد. مادرم خیلی وقت پیش ترانه ی یکی از آهنگای ایتالیایی مورد علاقمو به اسم "اینجا فرشته ها نمیان" از rossi برام ترجمه کرده بود که تازه دیشب عمق معنیشو درک کردم: اینجا قابل توضیح نیست اونقدر متعجب میشی که حتی تصورشم نمی کنی عقب نمیتونی برگردی پایین نمیتونی بری وقتی دیگه پرواز کردی نمیتونی سقوط کنی... خونه ها و سقفها رو میبینی و حومه های بزرگ رو و آدمایی که خوشبختن و از تو دورن و بیاد نمیارن تو رو چیزای زیادی رو میبینی که فقط میتونی بگی احمقانه اس چون دیگه اجازه نداری بهشون نزدیک بشی و اینجا... اینجا... ... اینجا فرشته ها نمیان با کرمای شب تاب و جیرجیرکا و اینجا... اینجا... دیگه اون تابستونا رو نمیبینی که با دوستت کنار ساحل قدم میزدی دیگه اون زمستونارو نمیبینی که برات شکلات میفرستاد دیگه اون بهارا رو نمیبینی و اون پاییزا که دستات برای در آغوش گرفتنش آزاد بود و دروغی بینتون نبود اینجا منطق فکرتو هزاربار عوض میکنه و آسون نیست که دستتو گرفته و به تصویر کس دیگری که تو قلبشه لبخند میزنه مثل هیچی حس کردنه برات اینجا چیزی نیست که کمکت کنه که بتونه تو رو بالا نگه داره اینجا روز سیاهه و تنها تو هستی زنده ای که دلش میخواد سقوط کنه و همه چیز تموم شه ولی نمیتونه خوش شانسیتو میبینی که دود شده وقتی میفهمی چرا لعنتشون میکنی؟ و اینجا... اینجا... اینجا دستی نیست که اشکتو بگیره قبل از اینکه به زمین برسه اینجا محبتی نیست که ماهو از آب برات بگیره اینجا ابرها جلوی آسمونو گرفت و بارون نمیزاره خورشید گرمت کنه اینجا کسی نیست که همراهت باشه که راه درستو نشونت بده... و اینجا... اینجا... اینجا فرشته ها نمیان! اینجا فرشته ها نمیان! آخر فیلم زن فهمید که شوهرش دیوونه شده. پس ترکش کرد و برگشت رم! بعضی از اتافاقا طوری آدمو به اوج میرسونن که حتی اگه بخوای هم دیگه نمیتونی سقوط کنی و مدام میگی "چرا تموم نمیشه چرا..." پ.ن. دلسرد کننده و ناامید کننده هستن کسایی که کنارتن! و البته این شعره. اصلا فکرشو نمیکردم آهنگ به اون لطیفی شعرش انقدر وحشتناک باشه... ساحره ویولت عزیز هجده ماه , درست هجده ماه گذشت از اولین روزی که زیر آن گنبد چوبی همدیگر را دیدیم. تصمیم گرفتیم دوست هم باشیم. واضح ترین تصویرم از آن روز گرم , انبوه دفترچه های خاطراتت است. یکی یکی میخواندی. گوش سپرده بودم به تو. در آن لحظات , خنده ی همیشگی و درخشش نگاهت محو شد. مانند این بود که بر خرابه های خاطراتت نوشته بودی...غمگین...شاید دلگیر... شاید در این مورد مثل توام. هر دو لحظاتی در خلنگزار خویش گم شده ایم. اولین شعری که برایم سرودی به یاد داری؟ ... ادعا نمیکنمت که دوستمی شاید... ...ادعا نمیکنمت که پشت نگاه آرام تو چه میگذرد میان آن خلنگزار مه گرفته من نشسته ام... مکان آشنایی که دوستش ندارم. فقط صدای گریه ی یک دختربچه از آن میشنوم. شبیه صدای من. گاهی نزدیک , گاهی دور...انگار همیشه میدود. از او متنفرم , چون او تنهاست. چون دیگر نمیتوانم باورش کنم. دیوارهایی که برای جدا شدن از آن خلنگزار کشیده بودم فرو ریخته و حالا هرسوی , امارتم , رو به آن است. این همه درد برای عمر کوتاه و فانی من زیاد است. ای کاش از دسترس مرگ دور میماندم... از این همه سکوت , در حالی که همه جا طوفانی است میترسم , خیلی میترسم... اگر بدن زنی را برای تکیدن بخواهم . . . مطمئن باش توئی مطمئن باش به من چون من هم مثل تو جاری در وهمم نگران رفتنم نباش , من تا ابد زیر باران کنارت می ایستم و منتظر میمانم که تو اول لب وا کنی از کابوسی که با شب نا آشنا بود و در روز پرسه میزد پ.ن. الان با خودم میگم چه ابلهانه بود حرفای اون شب! تو از فکر رفتن من گریه ت گرفت... مادر ناپاک میگویی "به خانه ام سرازیر خواهند شد به جمجه ای خالی در جستجوی دندان طلا" من میدانم که با دست های خالی بر مرغزارهای قرناطه خزیدند تا دستهای تو را سرریز از خون کنند همان تویی که مرا با خود به رویاهای دهشتناک صورتی میبردی همان تویی که از مرگ کودکان در آغوش امن مادر شعر میخواندی "ماه می آید به آهنگر خانه میرباید آنچه بر سینه ی مادر جای گرفته" درها بسته اند مادر را میبینم که میگرید برای تسلای خویش میگوید "نوزادم گمشده" از ادعای محبت کذایی اش , از قداست پوچش بیزارم چشم ها گشاده اند قلبی را در سینه اش میبینم که شاد است از رفتن کودک کودک همان نشانه ی شرمساری از آخرین می گساری اش شاید ... شاید ...



| Design By : Night Skin |